شمارهٔ ۱۹

بخش دوم

سحرگاهان که بگشاده در دوست
تمنا برد ما را تا بر دوست

درآن تاریک شب دیدیم روشن
ز نور حق همه پا و سر دوست

تجلی زار شد طور دل ما
ز خورشید جمال انور دوست

فلک بنشاندش بر سر غباری
که برخیزد ز خاک کشور دوست

مگو از نافه کان قدری ندارد
بپیش طره چون عنبر دوست

حکیما لب ببند از جوهر و کان
که هست از کان دیگر جوهر دوست

چه گوهرها که در راهش فشاندم
چو نور از بهر دیده گوهر دوست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}