شمارهٔ ۶۰

بخش دوم

گریه عاشقان سحر باشد
که سحر گریه را اثر باشد

حالت عاشق این بود جاوید
که لبش خشک و دیده تر باشد

راز عشقش چه جوئی از عقلا
عاقل عشق بی خبر باشد

عقل با عشق هم ترازو نیست
سنگ این دیگر آن دگر باشد

هیچ برجا ز عقل نگذارد
هرکجا عشق در گذر باشد

اینقدر طاقتش کجاست که عقل
ناوک عشق را سپر باشد

عشق مغز است و عقل همچون پوست
پوست از مغز بهره ور باشد

تا بود نور عشق منظورش
سوی عقلش کجا نظر باشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}