شمارهٔ ۶۵

بخش دوم

بیا ای از رخت چشم بدان دور
مکن از خویش نیکان را تو مهجور

کنون کز ساغر عشرت شدی مست
چنین ما را بغم مگذار مخمور

ز رویت چشم هرگز برنداریم
که ما را در نظر هستی تو منظور

توان مستور مهرت داشت در دل
اگر ماندی می اندر شیشه مستور

مرا مستی ز لعل و چشم ساقیست
نه از جام بلور و آب انگور

دلی دیگر نمی بینم در این شهر
که نبود از غم هجر تو مسرور

ز رویت تافته تا نور نوری
تجلی زار گشته عالم از نور

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}