بخش ۱۴ - از قول حضرت سکینه سلام الله علیها با ذو الجناح

لآلی منظومه

نیک پیِ اسب چرا بی‌رخ شاه آمده‌ای
پیل بودی تو چرا مات ز راه آمده‌ای

برگ‌برگشته و تن‌خسته و بگسسته‌لگام
هوش خود باخته با حال تباه آمده‌ای

ای فرس قافله‌سالار تو کشتند مگر
که تو با قافلهٔ آتش و آه آمده‌ای

اندکی پیش تو را بال هما بر سر بود
چه شد آن سایه که اینجا به پناه آمده‌ای

چون شد آن شاه و سپاهی که به میدان بردی
که تو تنها همه بی‌شاه و سپاه آمده‌ای

با رخ سرخ برفتی زیر ما تو کنون
چه خطا رفته که با روی سیاه آمده‌ای

با همان شاه که بردی تو به میدانِ بلا
بی‌گنه کشته عدو و تو گواه آمده‌ای

شه ما را مگر افکنده‌ای ای اسب به خاک
عذرجویان ز پی عفو گناه آمده‌ای

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}