شمارهٔ ۱۰

غزلیات

از حد گذشت جلوه فروهل نقاب را
زین تیره روز تر مپسند آفتاب را

معذورمی ایصنم همه گر تندی است وجور
مستی و از خطا نشناسی صواب را

میگفت دل چو میزدمش بوسه بر دهان
باید کشید تلخی این شکر اب را

تا شست چشم مست تو تیر و کمان گرفت
از چشم فتنه برد تمنای خواب را

گفتم میانه دولت چیست گفت هیچ
ای من ببوسم آن لب شیرین جواب را

بردی چو هوش من ز سر ایدوست دستگیر
دانی که اختیار نباشد خراب را

هرگز درم درآید و پندارمش که اوست
چون تشنه ای که آب شمارد سراب را

رشگ آیدم که افتد از او سایه بر زمین
ای آسمان دریچه به بند آفتاب را

زاهد ز ذوق حور برقص است و در نماز
دیگر مگو که عشق نباشد دواب را

نیر شکیب از او بتغافل توان نمود
از یاد تشنه گر بتوان برد آب را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}