شمارهٔ ۲۸

غزلیات

مگر قدم به ره عشق هشتن آسان است
سر سران جهان ریگ این بیابان است

تمتعی که بود تشنه زار آب فرات
مرا ز خنجر قاتل هزار چندان است

در بهشت گشودند یا کلاله تو
که هر طرف نگری سر‌به‌سر گلستان است

طبیب درد مرا تازه کن ز قوت عشق
گرت به ضعف دل خسته میل درمان است

هزار بار گرم بشکنی قنینه دل
من آنکه با تو نخواهم شکست پیمان است

صبا به طرهٔ جانان ز من نهفته بگو
تو جمع باش که احوال دل پریشان است

به حسرت تو به پایان رسید عمر دراز
هنوز بادیه هجر را نه پایان است

حدیث سایه ابر است و خوب روز هجیر
تمتعی که مرا از وصال جانان است

مرا که دیده به زلف و رخ تو نیست چه سود
که کوه و دشت سراسر گل است و ریحان است

خیال چشم تو گر مستی آورد چه عجب
که هرچه سحر بگویند از او در امکان است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}