شمارهٔ ۶۲

غزلیات

هر صباحم که ره از خانۀ خمار افتد
خم و ساقی و صراحی همه از کار افتد

یار مهمان من است امشب و دانی ساقی
که چنین وقت در این بزم چه در کار افتد

مطربا پای فرو کوب و بزن چنگ بچنگ
شیخ را گو ، ز حسد کِیک به شلوار افتد،

دامن خیمه بچینید که از وجد سماع
آسمان چرخ زند بلکه ز رفتار افتد

بس کن ایغمزۀ مستانه ز صید دل خلق
ترسمش چشم بچشم آید و بیمار افتد

پای صدق اربخرابات نهد واعظ مست
غالب آنست که می نوشد و هشیار افتد

باز کن زلف چلیپا که سحر خیز انرا
سبحه درهم گسلد ، کار به زنّار افتد،

دلشد آسیمه ز چشمت بسوی زلف که خلق
کج کند ره ، چُو یکی مست به بازار افتد

مهل آنزلف که بر دور زنخدان آید
ترسمش خم شده در چاه نگونسار افتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}