شمارهٔ ۷۹

غزلیات

سامان حرف و صوت ندارد بیان ما
فردیست از کتاب خموشی زبان ما

مد نگاه عجز بود رمح جانستان!
کی میبرند صرفه ز ما دشمنان ما

از ما شکستگان به حذر باش، زانکه ما
تیغیم و همچو شیشه شکستن فسان ما

رنگ شکسته عرضه احوال عاشق است
حاجت به گفتگو نبود در میان ما

از اشتیاق آن برو آغوش، دور نیست
بیرون دود ز خانه خود گر کمان ما

واعظ، طریق مقصد ما راه باطنست
گردیده خامشی جرس کاروان ما

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}