شمارهٔ ۱۳۳

غزلیات

دگر بجای رخ ساده، لوح ساده بس است
ز خجلتت، بکف آیینه جام باده بس است

کمان جور، بآذار خلق زه بستن
کنون گذشته، خدنگ قدت کباده بس است

بدعوی سخن و دلبستگی بجهان
لب گشاده چه حاجت؟ درگشاده بس است

گذاشتن ز هوس، عمر خویش بر سر مال
کشیدن این همه نقصان پی زیاده بس است

قدم برون منه از راه راستی واعظ
که این ترا به دیار نجات، جاده بس است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}