شمارهٔ ۲۵۲

غزلیات

جهان خاک کَرَم‌خیزی ندارد
از آن تخم سخن‌ریزی ندارد

به حال راستان پی بردم آنگاه
که گفت استاد:«الف چیزی ندارد»!

مترس از بخشش ای منعم، که گیتی
چون همت ملک زرخیزی ندارد

جهان چیزی که دارد مردم، اما
دگر از مردمی چیزی ندارد

ز حد خوش می‌برد ظالم ستم را
جهان گویا سحرخیزی ندارد

گذشتی تا ز خود، رفتی بر دوست
در حق جز تو دهلیزی ندارد

ندارد به ز عاشق زینتی حسن
چه شیرین آنکه پرویزی ندارد؟

همه در خواب خوش، تا روز مرگند
شب مستی، سحر خیزی ندارد

به قزوین پای بندم، ور نه واعظ
جهان خوش‌تر ز تبریزی ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}