شمارهٔ ۴۲۴

غزلیات

نشود عاشق از فغان خاموش
کار دریا بود همیشه خروش

سخن از عشق، پخته میگردد
آب دایم خورد ز آتش جوش

کی شوی بزم شاه را قابل؟
نشوی تا ز اشک گوهر پوش

نتوانی گریختن زین تن
بسکه تنگت کشیده در آغوش

صبح پیری دمید، و از دم مرگ
میشود شمع هستیت خاموش

چشم دل را ز خاک شاه و گدا
هست گیتی دکان سرمه فروش

کشت ای دل ترا غم دنیا
باده تلخ پند من مینوش

چه غم رزق؟ کآسمان و زمین
میکشند آب و دانه تو بدوش!

حرف دنیا چو بگذرد واعظ
نیست دری ترا چو پنبه بگوش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}