شمارهٔ ۴۲۶

غزلیات

دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویش
آغوش خاطری نگشادم بفکر خویش

از پایه بلند ز خود بیخبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم بفکر خویش

اخراج کرد غیرتم از شهر ننگ و نام
تا رخصت خیال تو دادم بفکر خویش

تا ناخن خدنگ توام بود در نظر
از دل چه عقده ها که گشادم، بفکر خویش

خود جاده ایم کعبه مقصود خویش را
منظور اوست، زینکه فتادم بفکر خویش

واعظ ز خوشدلی چو اثر نیست در جهان
در کنج غم نشسته و، شادم بفکر خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}