شمارهٔ ۵۳۵

غزلیات

ای گل، تو بی علاقه به دنیا شدی و من
زین رو درین چمن تو همین واشدی و من

کم گشت حرف لیلی و مجنون ز روزگار
روزی که ای نگار تو پیدا شدی و من

از فیض بیخودی تو که بایست او شوی
صد حیف کز خودی همه تن ما شدی و من!

پر کرد عشق تربیت عاقلان شهر
مجنون، همین تو قابل صحرا شدی و من!

از من نبود نام و نشان بی تو در میان
چون آفتاب و ذره تو پیدا شدی ومن

این فیض بس که گاه خرامش تو ای سپند
سرگرم سیر عالم بالا شدی و من

واعظ، جهان ز مردم خودبین پرست، لیک
بینا بعیب خویش، تو تنها شدی و من!

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}