شمارهٔ ۶۱۶

غزلیات

زینت اهل صفا، آمده عریان بدنی
زده فانوس دم از نور، ز یک پیرهنی

بعد مردن، به تن مرد خدا بر در دوست
جامه‌ای نیست برازنده‌تر، از بی‌کفنی

تار و پود تن زارت چو ز هم خواهد ریخت
گو قبا قطنی و مندیل نباشد فتنی

می‌شود چون کفن از خون تو، گلبندی چند
نازک‌اندامی و، تن‌پروری و، گل‌بدنی!

نیم رنگست بسی جامه هستی، غم نیست
نبود جامه اگر سوسنی و یاسمنی

نکنی گر سفر مکه و یثرب، چه غم است؟
طاق درگاه ضرور است که باشد مدنی!

شعله هرگز نشود جانب پستی مایل
روشنان را نبود میل به دنیای دنی

ساده‌دل باش، اگر نور و صفا می‌خواهی
که کم از نقش شود، آب عقیق یمنی

مشکن قدر خود از خنده بی‌جا واعظ
که گشودن لب خود نیست به جز خودشکنی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}