شمارهٔ ۵۱ - در تاریخ مرگ فرزندش عبدالحسین سرود

ماده تاریخ

رفت نور دیده ام «عبدالحسین »
تابم از دل برد و، خواب از دیده ام

چون تواند دید خالی جای او
دیده در خون خود غلتیده ام

موی آتش دیده را ماند تنم
بسکه از دردش بخود پیچیده ام

گفت: یاری چیست از محزون ترا
کاین چنین آشفته ات کم دیده ام؟!

در جوابش گفتم و، تاریخ شد:
«رفته نور دیده ام، از دیده ام »!

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}