شمارهٔ ۱۷

غزلیات

به کیش اهل حقیقت کسی که درویش است
به یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است

ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم
که در دیار فنا تخت و تاج درویش است

به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسی
به خون تپیده چو من سینه چاک و دلریش است

رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگوی
که این منافق دور از خدا بداندیش است

هوای کوی خرابات و آب میخانه
به از هوای دزاشیب و آب تجریش است

بشوی دست ز دنیا و پند من بنیوش
که مهر او همه کین است و نوش او نیش است

تو را چه آگهی از حال مست مخموریست
که شحنه‌اش بود اندر پی عسس پیش است

من و خیال سلامت از این سفر هیهات
که سعی و کوشش رهزن ز رهنما بیش است

ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت
که این حقیقت آیین و مذهب و کیش است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}