بخش ۲۲ - صفت تخمه فروش

شهرآشوب کوچک

از تخمه فروش و آن لب شور
شد دیده ام آشیان زنبور

از دیدن روی آن فرشته
بر آتش غم شدم برشته

از دیدن آن نگار ساده
چون پوست ز تخمه ام فتاده

باشد دل این اسیر حیران
در تابه ی غم چو تخمه خندان

از کف دل این خراب خسته
جَسته است چو تخمه ی شکسته

بیند همه عمر خاک مالی
آنرا که بود دو دست خالی

صد فکر ازو مراست در سر
چون تخم که در کدوست مُضمر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}