بخش ۳۲ - صفت شیشه گر

شهرآشوب کوچک

بر شیشه گران گذارم افتاد
آن جا دل خسته رفت بر باد

از سینه ام آن غریب بگریخت
هم جنس بدید و در وی آویخت

مانند کبوتری که پرّید
شد داخل کلّه بر نگردید

این شیشه شکست از جدایی
دارد ز گداز مومیائی

آن غیرت مهر و رشک مهتاب
از بس حُسنش فتاده سیراب

چون آبله شیشه ز آتش تیز
آید بیرون ز آب لبریز

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}