بخش ۴۸ - صفت دبستان

شهرآشوب کوچک

دل برد دگر به زنگ طفلان
پیرانه سرم سوی دبستان

اطفال به رنگ دسته ی گل
آواز کشیده همچو بلبل

با هم شده گرم نغمه و شور
صف هاش چو تارهای طنبور

ز ابروی ادیب جمله در تاب
زان گه که تارها ز مضراب

گویا شده از اعانت هم
طفلان همه چون حروف معجم

هر یک ز برای جان عشّاق
افتاده ز طبع شوخ شلّاق

چون خامه و نو بهار از آغاز
هم شاخچه بند و هم سخن ساز

شمعیست قلم لگن بنانش
پروانه ز جان عاشقانش

مقراض بود چو رحل طفلان
دل بر سر او بجای قرآن

خاموش کشیده صف چو دندان
گویا چو زبان، ادیب ایشان

آن دایره از خروش و غوغا
چون چنبر دف به چشم دانا

چون سنخ بتان به شوخی خاص
هر یک شده نغمه سنج و رقّاص

آن طفل که برده است هوشم
زین شوق که پا نهد به دوشم

چون رحل برای پله گشتن
شد قفل بهم دو پنجه ی من

کی رحم کند بخاطرش راه
پروای فلک ندارد آن ماه

باشد ز وطن بریده را حال
چون چوب ادیب نزد اطفال

در مکتب عشق تا که هستم
هستند همه پی شکستم

تا گرم اعاده ی سبق شد
چون غنچه دلم ورق ورق شد

اسباب نوشتنش مرتب
هم رنگ دوات سرخیش لب

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}