بخش ۴۹ - صفت عصّار

شهرآشوب کوچک

عصّار که از فشار اویم
خون آب دود ز دل به رویم

دایم دارد ز هجر آن یار
بر دل باری چو سنگ عصّار

شد مغز روان ز بار جانم
چون آب ز جوی استخوانم

بینا، نه همین بروست حیران
دارند به دل هواش، کوران

با دیده ی بسته گرد آن یار
گردنده به رنگ، گاو عصّار

باشد چو چراغ شام دیجور
با جامه ی چرب و روی پر نور

از روغن او به حجره ی تن
ما راست چراغ دیده روشن

ما را نفعی نداد ازو رو
چربست اگر چه پهلوی او

پختن، سودای وصل جانان
بی روغن شیر بخت نتوان

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}