شمارهٔ ۲۰

غزلیات

ای فتنهٔ عالم به نگاه! این چه جمال است؟
کز وصف جمال تو زبانم همه لال است!

جانا دل من سوخت ز داغ لبت، آخر:
تا کی دل من تشنه ی این آب زلال است

بگذار که قربان شوم این شمع رخت را
در مذهب ما سوزش پروانه وصال است

ما را هوس وصل لب و زلف تو هیهات!
عمر خضر و آب بقا، فکر محال است!

این طلعت زیبای ترا مه نتوان گفت
کاین ثابت و آن سوخته ی برق زوال است

«شاید به دمم فاتحه ای عین کمال است
کس ماه ندیده است که در عین کمال است»

دور از تو چنان زار و نزار است «وفایی»
گویی که زمهجوری خورشید هلال است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}