شمارهٔ ۱۰۱

غزلیات

آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد

ای دیده، تیز منگر در روی نازک او
کز غایت لطافت تاب نظر ندارد

در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو
آری، چو جانی و کس از جان گذر ندارد

سگ را بخون آهو رخصت مده، که مسکین
از رشک چشم مستت خون در جگر ندارد

در عشق تو هلالی از ترک سر بسر شد
دیوانه است و عاشق، پروای سر ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}