شمارهٔ ۲۰۱

غزلیات

آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش
او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم
ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست
مردم از شوق، خدایا، برسان زود ترش

می پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال
کاش می بود من دلشده را بال و پرش!

گرچه امروز مرا کشت و نیامد بسرم
کاش فردا بسر خاک من افتد گذرش!

در فراقت ز هلالی اثری بیش نماند
زود باشد که بیایی و نیابی اثرش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}