شمارهٔ ۱۵

غزلیات

نه باغ بود و نه انگور و می، نه باده‌پرست
که دوست داد شرابی به عاشقان الست

هنوز در سر ما هست ذوق آن مستی
حریف مجلس او تا ابد بود سرمست

ز دست و پا و سر ما اثر نبود هنوز
که جان شراب محبت کشید و رفت از دست

اگر چه از شکن زلف خوب رویان شد
دلم شکسته ولی عهد روی او نشکست

ز غیرت است که چندین هزار پرده نور
میان دیده عشاق و روی خویش ببست

گذشت عکس وی از پرده‌ها و پرده ما
درید و زاهد مستور گشت باده پرست

همام را همه شب انتظار خورشید است
خنک دلی که به نور صفات حق پیوست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}