شمارهٔ ۸۸

غزلیات

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود
سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود

یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند
خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود

آدم وداع سایهٔ طوبی همی‌کند
خضر از کنار چشمه حیوان همی‌رود

صحرا و شهر فتنه و غوغای مردم است
تا خود چه داوری‌ست که سلطان همی‌رود

دیدی که آدمی چه کشد در وداع جان
بر ما ز هجر یار دو چندان همی‌رود

دردا که گوهری‌ست گران‌مایه صحبتش
دشوار دست داده و آسان همی‌رود

این می‌کشد مرا که درین غصه یار نیز
پر آب کرده چشم و پریشان همی‌رود

امیدوار باش درین حال ای همام
کاین جور روزگار به پایان همی‌رود

در موسم بهار کند عاقبت رجوع
حسنی که در خزان زگلستان همی‌رود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}