شمارهٔ ۱۱۵

غزلیات

نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگش
که چو در کرشمه آید گذرد ز جان خدنگش

هوس شکار دارد منم از جهان و جانی
وگرم هزار باشد نبرم یکی ز چنگش

همه را خیال بودی که مگر دهن ندارد
سخنش اگر ندادی خبر از دهان تنگش

شدم آن چنان ز مستی که به دوش می‌برندم
نچشیده نیم جرعه ز شراب لعل رنگش

قدمی به دیدن ما ننهد مگر به سالی
به مبارکی چو آید نبود دمی درنگش

سر ما و آستانش که کم از سگی نباشم
که چو بر دری نشیند نزند کسی به سنگش

به همام التفاتی نکند ز کبر باری
سر صلح چون ندارد هوسی بدی به جنگش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}