شمارهٔ ۱۴۰

غزلیات

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم
ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم

در تمنای تو شد عمر و نمی‌دانم من
کاخرالامر به مقصود رسم یا نرسم

مشکن بال نشاطم تو به پیمان‌شکنی
گر نیم باز هوای تو نه آخر مگسم

کردم اندیشه ز عشقت نبرم جان به کنار
این چه سیلی‌ست که بگرفت چنین پیش و پسم

تا نظر بر گل رخسار تو افتاد مرا
صورت خوب نماید همه چون خار و خسم

عاشق روی توام جمله جهان می‌گویند
نسبتم چون به تو کردند همین مایه بسم

شد جوانی و نشد کم هوس عشق همام
ای عزیزان چه کنم پیر نگردد هوسم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}