شمارهٔ ۱۶۷

غزلیات

ترک مه پیکر من تا که برفت از بر من
دور از آن روی ندانم که چه شد بر سر من

تا جدا گشت ز من آن که چو جان است مرا
واله و خسته و زار است دل غم خور من

چشم من هیچ شبی خواب نگیرد ز غمش
تا به خوناب جگر تر نکند بستر من

قصه غصه من گر برسانند به دوست
بی گمان رحم کند بر دل من دلبر من

دوست از حالت من فارغ و از دوری او
به فلک می‌رسد از سوز جگر آذر من

دل چه باشد که ز دلدار دریغش دارند
خاصه از یار سمن بوی پری پیکر من

روز و شب ورد همام است که ناگه روزی
جان برافشانم اگر دوست درآید بر من

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}