شمارهٔ ۶۵

غزلیات

هردم از عمر که بی شاهد و ساغر گذرد
آزمودیم به یک عمر برابر گذرد

آفتابی است رخت کز زنخ و ابرو و زلف
همه بر سنبله و دلو و دوپیکر گذرد

حال دل با سپه غمزه چه محتاج بیان
فتنه پیداست بر آن رمز که لشکر گذرد

گذرد چشم و دلم بر لب و روی تو چنانک
تشنه بر دجله و مسکین به توانگر گذرد

منم و در رهت این اشک پیاپی وآن نیز
تر نگردد کف پای تو گر از سر گذرد

خنجر از سینه گذشتن چو تو ضارب چه عجب
عجب آن است اگر سینه ز خنجر گذرد

چشم صیاد تو در چنبر زلف از پی دل
شاهبازی است که بر برج کبوتر گذرد

گشته دل بیخود و خواهد به رخش زد به خدای
مگذارید که دیوانه بر آذر گذرد

نگذرد از لب و رخسار تو یغما به مثل
گر جم از جام وز آئینه سکندر گذرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}