شمارهٔ ۸۴

غزلیات

تا کنم چاک به کوی تو گریبانی چند
روزگاری زده ام دست به دامانی چند

جز دل من که خورد زخمه از آن کاکل و زلف
نشنیده است کسی گوئی و چوگانی چند

در لگدکوب بتان خاک دلم رفت بباد
چه کند یک ده ویرانه و سلطانی چند

در سیه سلسله دل های غریبش گوئی
شب قدر است و بهم جمع پریشانی چند

بود آرامگه گوهر پاک تو شود
دیده از قطره بر انگیخته عمانی چند

خط و چاه زنخ و لعل لبش دانی چیست
ظلماتی و در او چشمه حیوانی چند

نتوان برد دل از غمزه ترکان یغما
کز سپاه مژه دارند نگهبانی چند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}