شمارهٔ ۱۱۵

غزلیات

چه بارهاست به دوش از سبوی باده‌فروشم
که بار منت سجاده بر گرفت ز دوشم

صلاح و تقوی و پرهیز و عقل و دانش و هوشم
به جرعه‌ای تو بخر‌، زاهدم اگر نفروشم

به زلف و کاکلم ای خواجه گر سری است ببخشا
که این دو سلسله را من غلام حلقه‌به‌گوشم

گواه مستی و هشیاری این نه بس که تو واعظ
مرا ز عربده کشتی و من هنوز خموشم

چه سود پند که هر پنبه‌ای که ساقی مجلس
گرفت از لب مینای می نهاد به گوشم

امام شهر بپرداخت تن ز خرقه هستی
قبای عید مرا گو بیاورند بپوشم

بگو به پادشه از من کزین معامله بگذر
گدایی سر کویش به سلطنت نفروشم

مرا مگوی که یغما چرا خموش نشستی
بگو ز ناله چه حاصل چو نشنوند خروشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}