شمارهٔ ۱۱۸

غزلیات

تا ز مینای غم عشق تو صهبا زده‌ام
عقل را شیشه ناموس به خارا زده‌ام

از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب
تا به دست آمده بر گردن تقوا زده‌ام

می مسیحا و من‌ِ غم‌زده رنجور‌، مکن
عیب اگر دست به‌دامان مسیحا زده‌ام

کاکل و زلف بتان دوده جور و ستمند
به تظلم در این سلسله شب‌ها زده‌ام

آسمان‌! چند مرا شیشهٔ دل می‌شکنی‌؟
شرمی آخر مگرت سنگ به مینا زده‌ام‌؟

با لب و قد تو انصاف ز کوته‌نظری است
گر به غفلت مثَل‌ِ کوثر و طوبی زده‌ام

سبقتم بی‌جهتی نیست ز ارباب سخن
دو سه روزی است که گام از پی یغما زده‌ام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}