شمارهٔ ۱۳۸

غزلیات

ما را غمی است از تو که گفتن نمی‌توان
وز عشق، حالتی که نهفتن نمی‌توان

بسیار گفته شد سخن از نکته‌های عقل
اسرار عشق ماند که گفتن نمی‌توان

جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود
چون کوی دوست رفتن و رفتن نمی‌توان

ما راست غنچه‌وار دلی مانده غرق خون
بادی چو نیست از تو شکفتن نمی‌توان

شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار
کان جز به سوزن مژه سفتن نمی‌توان

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}