شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

آن فتنه زانجمن چو برخاست
شد قامت او قیامتی راست

شنعت نزند بعشق بازان
هر کس که زرمز عشق داناست

بالای تو گر بلاست شاید
هر فتنه و هر بلا زبالاست

بر خواسته ی زبزم و اما
نقش تو گمان مبر که برخاست

از غارت دل نمیشوی سیر
ای ترک مگر که خوان یغماست

از چیست زه کمانت ای عشق
کش چوبه تیر نخل خرماست

تو کسوت زشت خود بیفکن
کان نقش ازل تمام زیباست

آئینه صاف زنگ بگرفت
از رنگ تعلقی که بر ماست

آشفته سگ در علی شد
این مرتبت از خدای میخواست

از خاک در تو سر نپیچم
زیرا که پناه آدم اینجاست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}