شمارهٔ ۸۳

غزلیات

گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
آخر به پرسشی هم جاییست مردمی را

غمزه زنان چنین هم بی رحم وار مگذر
دانی که هست آخر جانی هر آدمی را

آن دم که من به یادت میرم به گوشه غم
روح اللهم نباید از بهر همدمی را

از جان خویشتن هم رازت نهفته دارم
زیرا که می نشاید بیگانه محرمی را

از شاخ عیش ما را برگی نماند برجا
گویی خزان در آمد گلزار خرمی را

با هر غمی که آید راضی شو، ای دل، آن را
ما را نیافریدند از بهر بی غمی را

زان ره که تو گذشتی چون سرو خوش خرامان
خسرو به یاد پایت می بوسد آن زمی را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}