شمارهٔ ۱۶۶

غزلیات

جفا کز وی برین جان زبون رفت
نگویم، گر چه از گفتن فزون رفت

هم اول روز کامد پیش چشمم
ز راه دیده در جانم درون رفت

نه من مرده نه زنده، زان که هر بار
که او آمد به دل جانم درون رفت

خطش آغاز شد، بیچاره جانم
نرفت از پیش این خواهد کنون رفت

دلم می گفت از او شب سرگذشتی
همه شب تا به روز از دیده خون رفت

همین دانم خبرگاه سحرگاه
ز بیهوشی نمی دانم که چون رفت

نشد از جادویی هم زان خسرو
همه عمرش به تعویذ و فسون رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}