شمارهٔ ۳۰۱

غزلیات

امشب که چشم من به ته پای او بخفت
جان رخ نهاده بر رخ زیبای او بخفت

شب تا به صبح دیده من بود و پای او
چشمم نخفت هیچ، ولی پای او بخفت

مردم ز دیده در طلبش رفت و آن نگار
از راه دیگر آمد و بر جای او بخفت

با هر مژه عتاب دگر داشتم، و لیک
سر مست بود، نرگس رعنای او بخفت

از رشک تا به صبح نخفتم که جعد او
پیچیده در میانش و بالای او بخفت

آن جعد تیره پشت به من کرد و رو بتافت
کاندر رهش ز بهر چه مولای او بخفت؟

نومید باد دیده خسرو ز روی او
گر چشم من شبی به تمنای او بخفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}