شمارهٔ ۳۱۸

غزلیات

گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت
کم زانکه گاه آگهیی باشد از منت

خورشیدوار یک نظری کن که بر درند
سرگشته صد هزار چو ذرات روزنت

ترکی و بهر رزم زره نیست حاجتت
بس باشد آب دیده عشاق جوشنت

تو دانی و کسان، بحلت باد خون من
باری ز بار من بود آزاد گردنت

افتادگان که بر سر کویت شدند خاک
دامن کشان مرو که نگیرند دامنت

تو آفتاب حسنی و من در شب فراق
وین تیره روزیم شده چون روز روشنت

مردم ازین هوس که چو جان در برت کشم
کز جانست زنده هر کس و جان من از تنت

پیکان درون دل مکن، ای پندگو، زیان
نی خار پاست اینکه برآید به سوزنت

بهر خدای چهره ز نامحرمان بپوش
خسرو بس است بلبل نالان به گلشنت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}