شمارهٔ ۳۵۸

غزلیات

این جفا کارییت که نو به نو است
مگر این جان کشته را درو است

چون ترا نیست نیم کنجد شرم
گفت من نزد تو به نیم جو است

چشم بر کشتنم گماشته ای
چه کنم گوش تو سخن شنو است

شد عنانم ز دست چه توان کرد؟
توسن صبر نیک تیز دو است

عقل با مرهمی فروخته شد
جان مسکین به یک نفس گرو است

سر به خاکت ببینم و پس ازین
زنده مانم بدانک عمر نو است

خسروا، لشکر خطش بدوید
دل نگهدار، وقت زاغ رو است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}