شمارهٔ ۳۶۴

غزلیات

ترک مستم که قصد ایمان داشت
چشم او میل غارت جان داشت

خون من چون شراب می جوشد
وز دلم هم کباب بریان داشت

دیده در می فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت

در باغ بهشت بگشادند
باد گویی کلید رضوان داشت

غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت

رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت

خسروا، ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}