شمارهٔ ۴۶۵

غزلیات

رخی داری که وصف آن به خاطر درنمی‌گنجد
شراب لذت دیدار در ساغر نمی‌گنجد

کسی را در دهان تنگ خود چندین شکر گنجد
که تو می‌خندی و اندر جهان شکر نمی‌گنجد

کجا چیده بود آن مو همه کز لب برون آری
ز تنگی در دهان تو چو مویی در نمی‌گنجد

خیالت چون به چشم آمد، برون شد مردم چشمم
که در یک دیده مردم دو مردم در نمی‌گنجد

مرا سودای آن خط همچو دفتر ساخت تو بر تو
بگردانم ورق اکنون که در دفتر نمی‌گنجد

درآ در چشم و بیرون کن خیالات دگر کآنجا
نگنجد مو که دو سلطان به یک کشور نمی‌گنجد

مرا گویی که دل بر یار دیگر نه، نهم، لیکن
همین در دل تو می‌گنجی، کس دیگر نمی‌گنجد

ز هجرت موی شد خسرو، ولی از شادی وصلت
ببین آن موی را باری که در کشور نمی‌گنجد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}