شمارهٔ ۴۷۱

غزلیات

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید
بیمار به هوش آمد، در مان که می آید

وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس
خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید

ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن
اسباب مهیا کن آن جان که می آید

زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم
این آیت رحمت بین در شان که می آید

ای ترک، مگو آخر بهر دل مسکینی
کز سوی تو بر جانم پیکان که می آید

خود نامه خویش آورد از بهر قصاص من
سر خاک ره قاصد فرمان که می آید

سیل مژه را رخنه انباشه شد، یارب
کان آب به چشم من تازان که می آید

خسرو به رهش باری قربان شد و بریان هم
تا باز ببین کان هم مهمان که می آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}