شمارهٔ ۴۷۸

غزلیات

آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتد
سر پیش تو دربا زد چون کار به کار افتد

سنگ است نه دل کو را با زلف تو افتد خویش
بس طرفه بود سنگی کو بر سر مار افتد

افتد چو تو برخیزی در پای تو صد عاشق
زین جمله چه برخیزد، با آنکه هزار افتد

جان خاک شود زین غم کز زلف تو وامانده
گل خشک شود برجا گر یاد بهار افتد

صد گریه کند مردم تا تو به کنار آیی
صد موج زند دریا تا در به کنار افتد

از ناوک مژگانت افغان نکنم هرگز
گه گه گذر بلبل هم بر سر خار افتد

القصه برآوردی گردی ز دل خسرو
هم دیده نمی خواهد کش با تو غبار افتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}