شمارهٔ ۴۸۸

غزلیات

شب دلشدگان دیده بیدار نبندند
الا که به خون چشم گهربار نبندند

چون من ز دل خویش شوم سوخته، زنهار
این تهمت بیهوده دران یار نبندند

من عاشق و مستم، ره زهدم منمایید
کابریشم طنبور به طومار نبندند

بر من که در توبه ببستند، غمی نیست
باید که روم تا در خمار نبندند

آنان که حق خدمت تو باز شناسند
ناکرده وضو رشته زنار نبندند

پر پیچ و شکسته دل عاشق نبود، زانک
دل کان به تو بندند به گلزار نبندند

خسرو نکند نسبت عشق تو به خود، زانک
شاهی و به فتراک تو مردار نبندند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}