شمارهٔ ۵۶۴

غزلیات

دلم جز کوی تو مسکن نداند
تماشای گل و گلشن نداند

هر آن نظارگی کان روی بیند
به پای خود ره مسکن نداند

به هر چشمی دریغ است آن چنان روی
که نامحرم در او دیدن نداند

چو جرعه ریخت هجران خون من، وای
که آن ساقی مرد افگن نداند

گر آن بدخشم را دریابی، ای باد
بگویی آنچنان کز من نداند

فرو خور آه را، ای جان و می سوز
که دود ما ره روزن نداند

برو، ای سر، تو هم با عقل دلگیر
که ما مستیم و عقل این فن نداند

حدیث درد با افسردگان نیست
که این ره دل شناسد، تن نداند

خدایا، دوست کامش دار، هر چند
که درد خسرو آن دشمن نداند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}