شمارهٔ ۵۶۶

غزلیات

مهی چون او به دست من نیفتد
وگر افتد، چنین روشن نیفتد

نمی دانم چه سر دارد، که تیغش
مرا خود هرگز از گردن نیفتد

ز بخت خود پریشانم که یک شب
سر زلفش به دست من نیفتد

نبیند کس دگر گل را شکفته
اگر بوی تو در گلشن نیفتد

تو ناوک می زنی از غمزه و من
برو لرزان که بر دشمن نیفتد

مرو دامن کشان تا گرد غیری
ز خاک ره بر آن دشمن نیفتد

چو خسرو از توام، ای چشم روشن
نظر بر هیچ سیمین تن نیفتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}