شمارهٔ ۲۶۸

غزلیات

این فتنه که چشم تو برانگیخت
بس خون که زمردمان فروریخت

چون شمع زبسکه سوختم دوش
پروانه بدامنم در آویخت

تا زلف تو شد کمند دلها
زنار برید و سبحه بگسیخت

پرویزن چرخ در فراقت
بس خاک بفرق عاشقان بیخت

نام تو شنیدم از لب غیر
این زهر که با شکر در آمیخت

تا مرغ دلم گرفت بالی
در زلف تو طرح آشیان ریخت

ای شیر خدا زسطوت هجر
آشفته بدرگه تو بگریخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}