شمارهٔ ۶۰۰

غزلیات

چشمم همه روز خون تراود
من دانم و دل که چون تراود

نتراوم پیش هیچ مردم
کز مردم دیده خون تراود

دل گر ز تو لخته شد محال است
کاین حال به آزمون تراود

با دیده مگوی راز، ای دوست
زیرا که روان برون تراود

من دست بشویم از تو هر چند
لیکن دیده فزون تراود

گر عقل مرا کسی بکاود
دانم که از او جنون تراود

افسون چه کنی به ریش خسرو؟
کاین بیشتر از فسون تراود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}