شمارهٔ ۷۰۱

غزلیات

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دل به مقصود خود المنت لله برسید

باز می گفتمی افسانه هجران با خویش
تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید

از پی کوری آن کس که نیارد دیدن
مژده نور بصر بر من آگه برسید

آمد آن روشنی چشم به استقبالش
مردم دیده روان تا به سر ره برسید

آمد آن ساده زنخ، بر من بیهوش زد آب
بر من تشنه نگه کن که چسان چه برسید؟

گریه بر سوز منش آمده بر سوختگان
آن چه باران کرم بود که ناگه برسید

دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد
چون خبر یافت که جان می دهم، آنگه برسید

می کشیدم سر زلفش ز قفا جانب روی
تا شب تار به نزدیک سحرگه برسید

خسروا، گر رسد ابله به بهشتی چه عجب؟
عجب این بین که بهشتی سوی ابله برسید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}