شمارهٔ ۷۵۰

غزلیات

تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد

از دم من چو دم صبح شود آتشبار
هر نسیمی که بر اطراف گلستان گذرد

گر به گوشش برسد ناله من، نیست عجب
بار همواره بر اطراف سپاهان گذرد

عالمی بهر نثارش همه جانها بر کف
آه ازان لحظه که آن سرو خرامان گذرد

برسان سلسله یکبار به دستم، تا چند
در خم زلف توام عمر پریشان گذرد

گرنه از صبر هزاران سخن آرم در پیش
ناوک غمزه او آید و از جان گذرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}